تبليغاتX
heartnote
heartnote

listen to your heart, it tells you the truth


وقتی تونیستی

 

 وقتی تو نیستی

         نفسم بند می شود

                 در من

                    کسی بدون صدا گریه می کند.


شنبه شانزدهم آبان 1388  توسط فاطمه  |

 

ظهور

 

  با آمدنت

     بهار هم می آید


پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط فاطمه  |

 

به خاطر تو

 

                دریا

                 برای دیدن تو

                         موج می زند.


سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط فاطمه  |

 

شهر خدا

 

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است

یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی فرشته ای که به پابوس آمده

انگار بین رفتن و ماندن مردد است

اینجا مدینه نیست نه اینجا مدینه نیست

پس عطر و بوی کیست که مثل محمد است؟

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

اینجا برای عشق شروعی مجدد است

هرجا دلی شکست به اینجا بیاورید

اینجا بهشت... شهر خدا... شهر مشهد است

     رضا عابدین زاده


پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  توسط فاطمه  |

 

خورشيد

 

   یادمان باشد

       خورشید

          به گیاهی  گرما  می دهد

              که سر از خاک

                   بیرون آورده باشد.

              

گياه

 


سه شنبه چهاردهم مهر 1388  توسط فاطمه  |

 

...

 

بیا یک شب

فقط یک شب

تماشا کن مرا وقتی

...


دوشنبه ششم مهر 1388  توسط فاطمه  |

 

تو

 

تو که عاشقم باشی

تمام عشاق روزه ی سکوت می گیرند!

ماه

آسمان را فراموش می کند

ستاره ها در نورت خیره می مانند

و من در عمیق ترین نقطه ی اقیانوس چشمهایت

به خواب ملکوت می روم

تو که با من باشی

باران عشق می بارم

دلم را در صدایت گم می کنم

و بی تابی ام را با تجسم نگاهت تسکین می بخشم

حالا تو هستی

آرامشت شب را به حسادت وا می دارد

و من آرزوی بودنت را با خود به رختخواب می برم!

پیش از آنکه سپیده سر بزند

دیدارمان به پایان خواهد رسید

راستش را بخواهی

تمام قصه همین است!


سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط فاطمه  |

 

نگاه

 

 نگاهت

آسمانی است برای دلم

و لبخندت

صدای حرفهای ناگفته ی قلب نا آرامم

تو که نگاه می کنی

آفتاب مستقیم می تابد

و تب تابستانی ام بالا می رود

میان مردمک هایی که بر شانه هایمان سنگینی می کنند

آخر آنها چه می دانند از اندوه تو

از افسوس من

حالا قدر لحظه ای میانمان فاصله است

قدر نرده ای از هم جدا افتاده ایم

و قدر ضریحی سبز

چشمان یکدیگر را نشانه گرفته ایم

تو نگاه می کنی

و من آب می شوم

تو آه می کشی

و من بغض می گیرم

دوستت دارم

آبانی بی انتهای من

تا نگاه می کنی

  تا ابر می شوم

  تا صبر می بارم

                دوستت دارم

                       دوستت دارم

                                 دوستت دارم


شنبه سوم مرداد 1388  توسط فاطمه  |

 

کاش می شد

 

کاش می شد تا خدا پرواز کرد

سوز دل را با صدایش ساز کرد

 

کاش می شد در نگاهش گر گرفت

سفره ی دل در حضورش باز کرد

 

کاش می شد گفت دردی کهنه را

لحظه ای با او نیاز و راز کرد

 

کاش می شد عین و شین و قاف را

با زبان کودکی ابراز کرد

 

کاش می شد در نگاهت آب شد

صبح را از چشم تو آغاز کرد

 

کاش می شد یک شب از آغوش تو

با نیاز مهربانت ناز کرد

 

کاش می شد دست در دست تو داد

پر کشید و تا خدا پرواز کرد!

 


شنبه بیستم تیر 1388  توسط فاطمه  |

 

رنگین کمان من

 

بیا...

تنها و تنها شبی از آسمان چشم من جهان را نظاره گر باش

می بینی همه سیاه اند و سفید

تنها تو رنگین کمان نگاه منی

بیا رنگین کمان من

و برایم بمان تا همیشه های دور

باران را بهانه نکن

تنها بیا...!

 


چهارشنبه هفدهم تیر 1388  توسط فاطمه  |