تبليغاتX
heartnote
heartnote

listen to your heart, it tells you the truth


وقتی تونیستی

 

 وقتی تو نیستی

         نفسم بند می شود

                 در من

                    کسی بدون صدا گریه می کند.


شنبه شانزدهم آبان 1388  توسط فاطمه  |

 

ظهور

 

  با آمدنت

     بهار هم می آید


پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط فاطمه  |

 

به خاطر تو

 

                دریا

                 برای دیدن تو

                         موج می زند.


سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط فاطمه  |

 

خدا

 

   تو

  لبخند می زنی

 حالا

واژه هایم بوی بهشت می دهند.


چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  توسط فاطمه  |

 

شهر خدا

 

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است

یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی فرشته ای که به پابوس آمده

انگار بین رفتن و ماندن مردد است

اینجا مدینه نیست نه اینجا مدینه نیست

پس عطر و بوی کیست که مثل محمد است؟

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

اینجا برای عشق شروعی مجدد است

هرجا دلی شکست به اینجا بیاورید

اینجا بهشت... شهر خدا... شهر مشهد است

     رضا عابدین زاده


پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  توسط فاطمه  |

 

خورشيد

 

   یادمان باشد

       خورشید

          به گیاهی  گرما  می دهد

              که سر از خاک

                   بیرون آورده باشد.

              

گياه

 


سه شنبه چهاردهم مهر 1388  توسط فاطمه  |

 

...

 

بیا یک شب

فقط یک شب

تماشا کن مرا وقتی

...


دوشنبه ششم مهر 1388  توسط فاطمه  |

 

مناجات

خداوندا

ای شنوا

ای که در برابر صدا و هیاهو

سکوت را آفریده ای

و به من یاد داده ای که در سکوت صدای تو را بشنوم

تو را شکر می گویم

خداوندا

ای صاحب زیبایی ها

ای فروبارنده ی باران

ای صاحب آبشارهای زلال و پر شکوه

ای که صدای ریزش آبشار را گوشنواز آفریده ای

تو را به خاطر آفرینش آبشارها می ستایم

 

خداوندا

می دانم که وجود داری

اما نمی دانم چگونه ای

ای بی شکلی که همه ی شکل ها را آفریده ای

به تو بسیار می اندیشم

یاری ام کن تا تو را بیشتر بشناسم

 

خداوندا

ای که دور دست ها را آفریده ای

ای که کوهها و تپه ها را آفریده ای

ای که به یادم انداختی برای فکر کردن به تو

به دور دست ها خیره شوم

ای خدای دور دست ها

مرا به خودت نزدیک گردان

 

خداوندا

وقتی پرنده ی سیاه شب بر شهر بال می گسترد

وقتی اسب باد در صحرا می تازد

وقتی چراغ ماه در آسمان روشن می شود

وقتی گردنبند ستاره در آسمان پاره می شود

به تو فکر می کنم ای خدا

لحظه ای مرا از یاد خودت غافل نکن

 

 


یکشنبه هشتم شهریور 1388  توسط فاطمه  |

 

رمضان مبارک

 

ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

افطار همی کرد برم پیر خرابات

گفتا که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد


یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط فاطمه  |

 

تو

 

تو که عاشقم باشی

تمام عشاق روزه ی سکوت می گیرند!

ماه

آسمان را فراموش می کند

ستاره ها در نورت خیره می مانند

و من در عمیق ترین نقطه ی اقیانوس چشمهایت

به خواب ملکوت می روم

تو که با من باشی

باران عشق می بارم

دلم را در صدایت گم می کنم

و بی تابی ام را با تجسم نگاهت تسکین می بخشم

حالا تو هستی

آرامشت شب را به حسادت وا می دارد

و من آرزوی بودنت را با خود به رختخواب می برم!

پیش از آنکه سپیده سر بزند

دیدارمان به پایان خواهد رسید

راستش را بخواهی

تمام قصه همین است!


سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  توسط فاطمه  |

 


گويند هر آغاز پاياني دارد
آغاز من با تو پاياني نخواهد داشت نازنين!

heartnote_28@yahoo.com

 

 

 

 

 

 

RSS 2.0